شمارهٔ ۳۹۵
لبم از شعله شوق آبله پر خون زدبهر پابوس تو جان خیمه ز تن بیرون زد
هر حبابی که ز خونابه چشمم برخاستدل به بزم غم ازان جام می گلگون زد
چون رود نقش خط سبز تو از خاطر ماکین رقم بر ورق ما قلم بی چون زد
جوهری را لب و دندان تو آمد به خیالقفل یاقوت چو بر درج در مکنون زد
سر ما باد کم از خاک به زیر قدمیکه به راه تو ز ما یک دو سه گام افزون زد
رگ رگ ما ز تو نالان بود آن کیست بگوکه نه در چنگ غمت نعره بدین قانون زد
جامی احسنت که در نظم عجم نو کردیآن نوا را که در اشعار عرب مجنون زد