گنج

شمارهٔ ۳۹۴

با تو آنان که حدیث چو منی می گویندپیش جان قصه فرسوده تنی می گویند
من نه آنم که کسی پیش تو گوید سخنمبهر تسکین دل من سخنی می گویند
عندلیبان ز سر سرو به آواز بلندذکر بالای تو در هر چمنی می گویند
نکشد خاطر من جز به تو هر جا که کسانسخن عشوه گری غمزه زنی می گویند
کوه غم های تو را می کنم از تیشه صبرمنم امروز اگر کوهکنی می گویند
با تو نازک بدن آنها که ز گل یاد کنندپیش یوسف سخن پیرهنی می گویند
سوز جامی نشد ای شمع هنوزت روشنگرچه آن قصه به هر انجمنی می گویند