گنج

شمارهٔ ۳۸۹

نه پیکی که از ما پیامش بردنه بادی که روزی سلامش برد
مرا طاقت دیدن او کجاستکه بی خود شوم هر که نامش برد
چو آن مه کند جلوه از طرف بامفلک رشک بر طرف بامش برد
مرا سوی سرو سهی چون صباهوای قد خوش خرامش برد
بود سرمه دیده آن خاک راهکه مردم به صد اهتمامش برد
چه نیکوست بودن گرفتار اوخوش آن مرغ کو ره به دامش برد
به میخانه جامی به خود چون رودمگر همت شیخ جامش برد