شمارهٔ ۳۸۴
سحر نسیم صبامژده حبیب آوردنوید مقدم گل سوی عندلیب آورد
بعید نیست که صد جان به مژده بستاندبدین بشارت دولت که عن قریب آورد
گذشت باد بر آن پیرهن که سوی چمنبه دامن سمن و جیب غنچه طیب آورد
بلاست تیغ فراق و حبیب می داندکه این بلا به سر من همه رقیب آورد
طریق عشق چه پویم که بخت تیره مراز قسمت ازل اندوه و غم نصیب آورد
به هرزه درد سر خویش داد و رنج طبیبکسی که بر سر بیمار دل طبیب آورد
غریب شهر تو جامی نداشت دسترسیجز آنکه پیش تو این گفته غریب آورد