شمارهٔ ۳۸۵
مهی که حسن خطش بر بتان شکست آورددل مرا به دو انگشت خط به دست آورد
غلام قاصد اویم که یک سواره ز راهرسید و بر صف اندوه و غم شکست آورد
گشاد طره و بر طرف ماه سلسله بستهزار نقش عجب زان گشاد و بست آورد
هوای دانه آن خال مرغ جان مراز شاخ سدره درین دامگاه پست آورد
به بیدلی مزن ای خواجه طعن من آن کیستکه دل ز عشوه آن چشم نیم مست آورد
زری که هست به می ده که خواهد آخر کارزمانه رخصت تاراج زرپرست آورد
چه تلخ و شور که جامی کشید پنجه سالکه صید کام ز بحر طلب به شست آورد