شمارهٔ ۳۸۰
خاطر خوبان به صید اهل دل مایل نماندیا دل بی حاصل ما عشق را قابل نماند
در دیار خوبرویان دلربایی یافت نیستیا به شهر عشقبازان هیچ صاحبدل نماند
عشق را باطل شناسد زاهد حق ناشناسدانش اندوزی که بشناسد حق از باطل نماند
ماند صد مشکل درین ره وز همه مشکل تر آنککامل العقلی که داند حل یک مشکل نماند
جام صافی دیگران خوردند و محفل بر شکستکاسه دردی نصیب ما ازان محفل نماند
قصه کوته جمله غرق بحر استغنا شدندآن که داند راه و رسم بحر بر ساحل نماند
باز کش جامی زمام دل ز نقش آب و گلهیچ کس را تا قیامت پای دل در گل نماند