شمارهٔ ۳۸۱
کسی کو شب به بالین من بیمار میگردددلش از نالههای زار من افگار میگردد
غم من خور خدا را پیشتر زان دم که گویندتفلان دیوانه گشته گرد هر بازار میگردد
رخت بنما که بر من جان سپردن در دم آخرز محرومی دیدار این چنین دشوار میگردد
خوش آن روزی که گفتی با رفیقان چون مرا دیدیکه این مسکین به کوی ما چرا بسیار میگردد
اجل بس نیست گویی بهر خونریز دلافگارانکه با آن داغ هجران تو اکنون یار میگردد
مه مقصود روی از مطلع امید ننمایدبه رغم من چنین کین چرخ کژرفتار میگردد
به کویت خاک شد عاشق ولی با صد غم و حسرتهنوزش جان به گرد آن در و دیوار میگردد
تو خوش بر مسند راحت به خواب نازی و جامیبه گرد کوی تو تا صبحدم بیدار میگردد