گنج

شمارهٔ ۳۷۹

گرچه پیش تو مرا هیچ ره و روی نماندروی من جز پی اقبال تو هر سوی نماند
خانه ای بود به کوی طرب از وصل توامشد خراب از غمت آن خانه و آن کوی نماند
بس که از موی میان تو جدا موییدمتنم از مویه چو مویی شد و آن موی نماند
جوی چشمم ز خیال رخت آبادان بودتا تو رفتی ز نظر آب درین جوی نماند
بنما زودتر ای کعبه مقصود جمالکه درین ره دگرم تاب تک و پوی نماند
پیر گشتم من بدروز ولی در دل منجز تمنای جوانان نکوروی نماند
لب گشا ای گل رعنا به سخن جامی راکه درین باغ جز او بلبل خوشگوی نماند