گنج

شمارهٔ ۳۷۲

چشمم از گریه چو در ورطه خون می‌افتدراز پنهان دل از پرده برون می‌افتد
به ختم آن زلف نگون است و مرا در ره عشقهرچه می‌افتد ازین بخت نگون می‌افتد
بی‌تو گم شد اثرم وز غم تو در عجبمکه به سر وقت من گمشده چون می‌افتد
گذر دیده شد آغشته به خون دل ازانپاره‌های جگر آلوده به خون می‌افتد
خلق گویند بکن صبر و لب از آه ببندچون کنم صبر که آتش به درون می‌افتد
شعله آه من این سان که ز گردون گذردعرش را دم به دم آتش به ستون می‌افتد
جامی این نوع که سررشته تدبیر گسستآخرالامر به زنجیر جنون می‌افتد