گنج

شمارهٔ ۳۷۱

اگر هر شب نه در بستر نم از چشم ترم افتدز چاک سینه چون آتش جهد در بسترم افتد
چو در جانم زدی آتش برون ران از در خویشممبادا در حریم مجلست خاکسترم افتد
نشست اندر سرم سنگ جفایت گر سرم از تنفتد بهتر که این تاج کرامت از سرم افتد
نخواهم کشتنت گویی ولی با آن لب و غمزهکه خونخوارند و خونریز این سخن چون باورم افتد
چو بی تو می خورم ساغر تهی ناگشته پرگرددز قطره قطره خون کز هر مژه در ساغرم افتد
بتر افتادم از عشقت خطا بود آنکه می گفتمکه عشق تو ز دیگر خوبرویان بهترم افتد
به عهد عافیت کردم هوای آن جوان جامیچه دانستم کزو هر دم بلایی دیگرم افتد