گنج

شمارهٔ ۳۷۳

تو را هرگز گذر بر جانب گلشن نمی‌افتدکه از شوق تو گل را چاک در دامن نمی‌افتد
سرم دور از درت باری ست بر گردن اگر تیغتنیاید در میان این بارم از گردن نمی‌افتد
چنین کز سینه برق آه تا گردون رود شب‌هاعجب دارم که مه را شعله بر خرمن نمی‌افتد
چه حاصل گر مرا از زخم پیکان سینه روزن شدچو هرگز پرتوی زان مه بر این روزن نمی‌افتد
چنان مست می ناز است آن ترک جفاپیشهکه صد ره می‌کنم افغان به حال من نمی‌افتد
به لب نه جام پس دردِهْ که عیشم می‌شود تیرهاگر عکسی ز لعلت در می روشن نمی‌افتد
به آهو نسبت آن نرگس جادو مکن جامیکه آهو این چنین خونریز و مردافکن نمی‌افتد