گنج

شمارهٔ ۳۵۴

گرنه یار از زلف برقع پیش روی خود کشدجمله دلها را به دام آرزوی خود کشد
من ز سر گویی تراشیدم زهی سرگشتگیگر سوار من خم چوگان ز گوی خود کشد
خاک کویش بر تنم باشد ز رحمت خلعتیبعد قتلم غرق خون چو گرد کوی خود کشد
عشقبازی خوی شد مسکین دلم را با بتاناین همه بیداد بدخویان ز خوی خود کشد
چون تو می خواهم دلی از سنگ لیک آهن ربایتا تو چون تیر افکنی پیکان به سوی خود کشد
چون صراحی پر برآمد تشنه لعلت ز میهم چنان از بهر یک جرعه گلوی خود کشد
لب فروبند از سخن جامی که طوطی این همهبینوایی در قفس از گفت و گوی خود کشد