گنج

شمارهٔ ۳۴۱

ز طاق ابروی تو پشت طاقتم خم شدسرشک سرخ ز لعل توام دمادم شد
به وقت گریه ام ای دل به خون مدد فرمایکه بس که دیده من اشک ریخت بی نم شد
قدم چو حلقه خاتم خمیده بود ز غمعقیق اشک به رویم نگین خاتم شد
هزار زخم کهن بود در دلم ز بتانشکاف تیغ تو آن را به جای مرهم شد
ز بیم خوی تو سوی تو نگذرم بسیارنه آنکه شوق لقای تو در دلم کم شد
سری به راه توام مانده بود ناشده خاکبشارتی به رقیبان بده که آن هم شد
ز راه زهد و سلامت قدم بکش جامیچو طور عشق و ملامت تو را مسلم شد