شمارهٔ ۳۴۲
تا دامن آن تازه گل از دست برون شدچون غنچه دلم ته به ته آغشته به خون شد
گفتم نکنم میل جوانان چو شوم پیرفریاد که چون پیر شدم حرص فزون شد
بگشاد صبا تاری ازان جعد مسلسلصد خسته جگر بسته زنجیر جنون شد
از بس که مرا سوخت خط غالیه بویتاز دود دلم روی هوا غالیه گون شد
صد بار شد از عشق توام حال دگرگونیک بار نگفتی که فلان حال تو چون شد
جان سوخت غم عشق توام شاد مباداآن کس که بدین ورطه مرا راهنمون شد
مرغ دل جامی که کسی را نشدی رامدر دام سر زلف تو افتاد و زبون شد