گنج

شمارهٔ ۳۴۰

دل با خیال آن لب میگون ز دست شدای عاقلان کناره که دیوانه مست شد
نتوان به کنج صبر نشستن چنین که یاربرخاست باز و فتنه اهل نشست شد
از طرف باغ ناله بلبل نمی رسدمسکین مگر به دام گلی پای بست شد
آن بت نمود عکس رخ خود در آینهمن بت پرست گشتم و او خودپرست شد
بگذر دلا به فکر دهانش ز بود خویشچون نیستی ست عاقبت هر چه هست شد
از تاج سلطنت سر ما گر نشد بلنداین بس که زیر پای تو چون خاک پست شد
جامی شکست شیشه تقوی و کار اودر عاشقی درست همه زان شکست شد