گنج

شمارهٔ ۳۳۷

خوش آنکه وصال تو میسر شده باشدچشمم به جمال تو منور شده باشد
ریزم ز مژه اشک دمادم که بشویدگر غیر تو در دیده مصور شده باشد
با هیچ برابر نکنم آنکه سر مندر پای تو با خاک برابر شده باشد
زین بیش مکن سرکشی ای شوخ و بیندیشزان لحظه که آهم به فلک بر شده باشد
شد قامت من حلقه در آن فکر که دستمدر حلقه آن جعد معنبر شده باشد
هرگز به وفا با دگری عهد نبندمگر خود ز جفا عهد تو دیگر شده باشد
جامی مکن اندیشه که تغییر نیابددر حکم ازل هر چه مقدر شده باشد