شمارهٔ ۳۳۵
هر شبم در سر خیال آن لب میگون بوددامن از مژگان و مژگان از دلم پر خون بود
چون رسد پیکان تو بر سینه آنگه بگذرداز رسیدن درد بگذشتن بسی افزون بود
آن غزالی تو که از بهر شکارت عالمیگمره اندر کوه یا سرگشته در هامون بود
با غمم بگذار و شادی دیگران را ده که منعاشق غمخواره ام شادی ندانم چون بود
دود ناید ز اخگر آتش ولی دل در برمآمد آن اخگر که دودش رفته بر گردون بود
هر گیاهی کز حریم خیمه لیلی دمدخورده آب از چشمه سار دیده مجنون بود
صحبتی تنگ است جامی جان و دل را در غمشعقل محرم نیست گو تا یک زمان بیرون بود