گنج

شمارهٔ ۳۳۳

رفتم به باغ و سرو خرامان من نبودوان نوشکفته غنچه خندان من نبود
چون ابر نوبهار به هر سو گریستمکان سرو پیش دیده گریان من نبود
نگشاد دل ز لاله مرا زانکه بی رخشداغ غمی نماند که بر جان من نبود
از جیب غنچه کآب لطافت همی چکیدجز خون دل چکیده به دامان من نبود
مرغ چمن گرفت سر خود فغان کنانکش طاقت شنیدن افغان من نبود
هر جا نمود جلوه بتی بر سمند نازجانم ز رشک سوخت که جانان من نبود
جامی مگوی بهر چه ماندی ز دوست بازمن چون کنم که بخت به فرمان من نبود