گنج

شمارهٔ ۳۳۲

دی چو دید آن مه مرا از راه گردیدن چه بودوان روان بگذشتن آنگه باز پس دیدن چه بود
با رفیقان گر نه رمزی داشت از من در میانآن اشارت کردن پنهان و خندیدن چه بود
بی دلی می گفت دی کان ماه را خانه کجاستمن ز غیرت سوختم کان خانه پرسیدن چه بود
بر نشان پای او سازم بهانه سجده راتا نگوید کس که رخ بر خاک مالیدن چه بود
گر نه آخر در دلش جا کرد قول مدعیبی گناه از عاشق بیچاره رنجیدن چه بود
من نیاسودم ز ناله دوش وآن بدخو نگفتشب همه شب بر سر این کوی نالیدن چه بود
جامی آخر زان جوان بازیچه طفلان شدیخود بگو پیرانه سر این عشق ورزیدن چه بود