شمارهٔ ۳۲۸
دوش چشم من به خواب و بخت من بیدار بودشب همه شب مونس جانم خیال یار بود
دیدمش در خواب چون بیدار شد بخت اندکیاینقدر زین بخت خواب آلود هم بسیار بود
لعل او در خنده هر باری که شکربار گفتدر برابر چشم من از گریه گوهربار بود
لذت شیرینی گفتار او در جان بماندالله الله این چه لبهای شکرگفتار بود
وه که رفت از خاطرم در خواب با من هر چه گفتگرچه کار من همه شب تا سحر تکرار بود
روز در چشمم شب تیره ست بی رخسار اوای خوش آن روزی که چشم من بر آن رخسار بود
خواب خوش بادت حلال ای دیده چون جامی به خوابدید امشب آنچه عمری بهر آن بیدار بود