گنج

شمارهٔ ۳۲۷

دی که بود آن کافر سرکش که ترکش بسته بودتیر مژگان در کمان ابروان پیوسته بود
یک دل اندر برنبینم مردم نظاره راکش نه آن ابرو کمان از تیر مژگان خسته بود
خرمن تقوی و صبر اهل دل سالم نجستزآتشی کز نعل سم بادپایش جسته بود
رشته ها بود از رگ جان ها مهیا هر طرفتوسنش را چون عنان از سرکشی بگسسته بود
شد دلم صد شاخ و با هر یک جدا پیوند یافتشاخ ریحان ترش کز برگ نسرین رسته بود
او گذشت از ما و ما ماندیم حیران چون کنیممرکب او تند و ما را بارگی آهسته بود
دید جامی ناگهان آن شکل شهرآشوب و رفتآن که روزی چند از سودای خوبان رسته بود