گنج

شمارهٔ ۳۲۶

دی دولتم مساعد و اقبال بنده بودکان آفتاب سایه به حالم فکنده بود
سرو قدش فلک نپسندید در برمور نی ز باغ عمر همانم بسنده بود
بارنده همچو ابر ازان گشت چشم منکایام وصل یار چو برق جهنده بود
بر شاخ گل که پیش رخش لاف لطف زدخندید غنچه در چمن و جای خنده بود
وصلش مجو در اطلس شاهی که دوختنداین جامه بر تنی که نهان زیرژنده بود
آخر ز خون دیده روان ساخت کوهکنآن جوی سنگ را که پی شیر کنده بود
جامی به ناخوشی غمش عمر بگذراندخوش داشت خویش را دو سه روزی که زنده بود