گنج

شمارهٔ ۳۲۵

در آن کو می روم هر لحظه باشد یار پیش آیدزهی دولت ز هر صد بار اگر یک بار پیش آید
نیاید هرگزم پیش آن بلای جان نبوده ست آنکه می گویند عاشق را بلا بسیار پیش آید
به وصف حال خود صد داستان بر یکدگر بندمهمه از هم فرو ریزد چو آن خونخوار پیش آید
چنان بی خود شوم هرگه نهم پا بر سر کویشکه از در بازنشاسم اگر دیوار پیش آید
دلم بر کار عشق انکار دارد لیک می دانمز خوی او که صدره دیگرش این کار پیش آید
در آن کو از فغان و ناله غم دیدگان هر کسکه پیش آید مرا با دیده خونبار پیش آید
طریق عشق جانان جامی اول می نمود آسانچه دانستم که آخر این همه دشوار پیش آید