گنج

شمارهٔ ۳۱۱

لله الحمد که آن مه ز سفر باز آمدنورم از آمدن او به بصر باز آمد
از نم دیده صاحبنظران سوی چمنلاله و سنبل او تازه وتر باز آمد
آن جگرگوشه که چون اشک برفت از نظرمخون شد از غم جگرم تا به نظر باز آمد
بندم از جان کمر بندگی او که به لطفبهر خونریزی من بسته کمر باز آمد
ملک دلها همه بگرفت و ازان زلف درازدر پناه علم فتح و ظفر باز آمد
شد چو پروانه دل از صبر و خرد ساخته پرسوی آن شمع ولی سوخته پر باز آمد
جامی افتاد به زندان غم از شوق لبشطوطی آری به قفس بهر شکر باز آمد