شمارهٔ ۳۱
عشق باید کز دو عالم فرد سازد مرد رادرد این معنی نباشد مردم بی درد را
وعده غم می دهد یار و نداند این قدرکین نوید عشق باشد جان غم پرورد را
هر کجا گردد ز رویش حسن را هنگامه گرمگرد گشتن کی رسد خورشید عالم گرد را
بی خود افتادم چو خوردم شربت هجران بلیجز چنان خوابی کجا لایق بود این خورد را
گرچه گشتم خاک راه او بحمدالله که باداز سر راهش سوی دیگر نبرد این گرد را
لاله نیمی سرخ و نیمی زرد روید از گلمچون برم در خاک اشک سرخ و رنگ زرد را
برد جامی را به کویش سیل اشک اما چه قدردر چنان بستانی این خاشاک آب آورد را