گنج

شمارهٔ ۳۰۲

فردا که دوست کشته خود را ندا کندخیزد ز خاک و بار دگر جان فدا کند
شد روی دوست قبله ما کو امام شهرتا در نماز خویش به ما اقتدا کند
بس پیر سالخورده که چون طفل خردسالدر مکتب تو لوح محبت هجا کند
حاشا که من لباس سلامت کشم به دوشگر عشقم از پلاس ملامت ردا کند
مسکین فقیه می کند انکار حسن دوستبا او بگو که دیده جان را جلا کند
تو در میانه هیچ نیی هر چه هست اوستهم خود الست گوید و هم خود بلی کند
جامی بمیر در غم یاری که بهر اوگر صد هزار بار بمیری کرا کند