شمارهٔ ۳۰۳
حادی که بهر ناقه سلمی حدا کندباید ز شرح فاقه ما ابتدا کند
دانی به راه بادیه بانگ درای چیستگم گشتگان قافله جو را ندا کند
با نسخه طبیب چه کار آن مریض راکز خون دیده شربت و از غم غذا کند
آن را رسد ز پیر مغان خلعت قبولکز رد شیخ شهر طراز ردا کند
صاحبدلی کجاست که بر رغم زاهدانمیخانه ای به نیت رندان بنا کند
دل یافت نقد وصل چو جان دارد و غم خریدتاجر همیشه سود ز بیع و شرا کند
جامی چو نیست کار تو غیر از جفاکشیباری جفای آن که کشیدن کرا کند