گنج

شمارهٔ ۲۷۹

خوش آن که غم عشقت با جان وی آمیزدبر یاد تو بنشیند وز شوق تو برخیزد
چون قبله شود رویت از سجده نیاسایدور جام دهد لعلت از باده نپرهیزد
دل بشکندم چشمت خون ریزدم از دیدهمست است عجب نبود گر بشکند و ریزد
گر سرو دلاویزت طرف چمن آرایدکی غنچه دل پر خون در شاخ گل آویزد
شعری ست سیه زلفت گردی ست ز مشک این خطکش باد صبا بر گل زان شعر سیه بیزد
چون صید کنی مشکل حاجت به کمند افتدگر تیر زنی آهو از پیش تو نگریزد
گر شعر خوشت باید خوش کن دل جامی راخاطر که حزین باشد کی شعر خوش انگیزد