گنج

شمارهٔ ۲۷۸

چو ترک سرخوشم از خواب ناز برخیزدهزار فتنه ز هر گوشه ای برانگیزد
به خون غیر دریغ است تیغش آلودهمباد آنکه به جز خون عاشقان ریزد
میان صیدگهش زارم اوفتاده مگرطفیل صید به فتراک خویشم آویزد
چنین که بخت بد و یار نیک خصم منندز چنگ غصه دل من چگونه بگریزد
گهی که یار دهد کام بخت نگذاردگهی که بخت شود رام یار بستیزد
فلک ز جام طرب جرعه ای به من ندهدکه از نخست به زهر غمش نیامیزد
اگر چه دعوی تقوی همی کند جامیبه دور لعل تو مشکل ز باده پرهیزد