شمارهٔ ۲۷۳
ز سبزه گرد لب جوی خط تازه دمیدبه تازگی خط آیندگان باغ رسید
کشید سبزه به زنگار خورده سوزن خویشبه هر دلی که ز دی خارهای غصه خلید
ز بس که فیض عطا ریخت بر چمن بارانز بار منت او گردن بنفشه خمید
چراست گرد لب غنچه گشته غرقه به خوناگر نه صبح به دندان شبنمش نگزید
ز لاله شد همه صحرا پر از پیاله لعلخوشا کسی که می عیش ازان پیاله کشید
چو سنگ حادثه بسیار شد ز ژاله به باغگل از توهم آن در شکاف غنچه خزید
چو خون گشاد ز رگ ارغوان به نشتر برقهزار قطره برون آمد و یکی نچکید
ز نوک خامه جامی هزار گل بشکفتبه سوی او چو نسیم قبول شاه وزید
کسی که نکته رنگین ز دفترش ننوشتگلی ز باغ معانی به دست خویش نچید