شمارهٔ ۲۷۴
تو طفل خردسالی و ما پیر سالخوردبا ما ببین که عشق تو پیرانه سر چه کرد
چشم سیاه سرخ چه سازی به خون منموی سفید من نگر ای جان و روی زرد
بگشای بند زلف که افتاد صد گرهبر رشته امید من از چرخ تیزگرد
نقشی نکوتر از خط زنگاریت نبستکلک قضا که زد رقم این لوح لاژورد
چندین چه سود گرمی واعظ چو مستمعافسرد از شنیدن این نکته های سرد
تعویذ عمر زلف چو طومار تو بس استگو نامه سعادت من بخت درنورد
زلف تو دید جامی و دستی بر آن نیافتعمر دراز یافت ولی هیچ برنخورد