گنج

شمارهٔ ۲۴۴

بر سر کویی که روزی سرو ناز من گذشتدر زمین بوسی همه عمر دراز من گذشت
بود بیش از حد نیازم با سگان او ولیناز آن بدخوی با من از نیاز من گذشت
قامتش را سجده بردم چون بهانه یافتمدی چو مست ناز از پیش نماز من گذشت
چشم گریان من و خاک کف پای سگیکو شبی از کوی یار دلنواز من گذشت
شاه غزنین جان همی داد از غم و می گفت نیستعمر من جز آنچه در وصل ایاز من گذشت
سوخت شمع از آتش اندیشه سر تا پای دوشچون به مجلس قصه سوز و گداز من گذشت
جامیا مرد حقیقت بین به معنی برد راههر کجا افسانه عشق مجاز من گذشت