گنج

شمارهٔ ۲۴۵

جان تن فرسوده را با غم هجران گذاشتطاقت صحبت نداشت خانه به مهمان گذاشت
تیر تو آمد فرو سینه بسی تنگ بوددل به عدم رو نهاد جان به پیکان گذاشت
کعبه روی را کشید جذبه خاک درتراحله و زاد را زیر مغیلان گذاشت
گریه چراغم بکشت گرمی دل همچنانآتش پیدا نشاند سوزش پنهان گذاشت
ترک دل آشوب من گر خرد و صبر پاکبرد به غارت چه باک شکر که ایمان گذاشت
طرف کله بر شکست رخش جفا تند راندهر قدمی صد چو من واله و حیران گذاشت
جامی بیدل نیافت داد ز خوبان شهرراه سفر برگرفت شهر بدیشان گذاشت