گنج

شمارهٔ ۲۲۸

چشمم خیال قد تو جز نخل تر نبستنخل خیال را کس ازین خوبتر نبست
نگذشت در غم تو شبی کآتشین دلماز دود آه راه نفس بر سحر نبست
برداشت وصلت از سر ما سایه وه که بختآن مرغ رام ناشده را بال و پر نبست
دارد به دور لعل تو بر سر سبوی میصوفی که جز عمامه تقوی به سر نبست
لعلت چو دید اشک من از خنده بس نکردبر سایلان کریم در لطف در نبست
جز با غمت نرفت ز تن جان بیدلانبی زاد راه قافله بار سفر نبست
جامی که بسته بود کمر در طریق زهدتا شد اسیر عشق تو دیگر کمر نبست