گنج

شمارهٔ ۲۲۷

مرا عشق عزیزی خوار کرده ستچه گویم عشق ازین بسیار کرده ست
نیاید از دل بی عشق کاریمرا این نکته در دل کار کرده ست
به روز وصل بس آسان بود عشقشب هجرش چنین دشوار کرده ست
نمی جنبد رقیبت زین سر کویره عشاق را دیوار کرده ست
در آغوش خودت در خواب دیدمفلک بخت مرا بیدار کرده ست
عیادت می کنی بیمار خود رامرا این آرزو بیمار کرده ست
گدای توست جامی لیکن از توهمین دریوزه دیدار کرده ست