شمارهٔ ۲۲۹
کس شیوه آن دلبر چالاک ندانستخونخواری آن کافر بی باک ندانست
افتاد سرم در ره خونخواره سواریکز سرکشیش لایق فتراک ندانست
چون سایه به خاک افکند آن سرو نه بر منگر قدر مرا پست تر از خاک ندانست
زان کس که مرا دوخت گریبان چه گشایدچون دوختن این جگر چاک ندانست
آن سرو که پاک است چو گل دامن حسنشافسوس که قدر نظر پاک ندانست
هر درد و غمی کآمد ازین چرخ جفا کیشمنزل به جز این سینه غمناک ندانست
جامی گه خونریزی آن شوخ دعاییجز سلمک الله و ابقاک ندانست