گنج

شمارهٔ ۲۱۸

آن سفر کرده کش از ما دل گرفتجان فدایش هر کجا منزل گرفت
جان باقی بود یارب از چه رورفت و خوی عمر مستعجل گرفت
تن فتاد از پای چون محمل براندجان برید از تن پی محمل گرفت
تا دلش ناید به درد از حال ماخویش را از حال ما غافل گرفت
گرد ما دریا شد از سیل سرشکیار ازان دریا ره ساحل گرفت
من قتیل یارم ای خوش آن قتیلکو تواند دامن قاتل گرفت
کی تواند جامی از پی رفتنشچون ز گریه پای او در گل گرفت