گنج

شمارهٔ ۲۱۷

باده تا چاشنیی زان لب چون نوش گرفتآتش از رشک به جان من مدهوش گرفت
همت من که فلک غاشیه اش داشت به دوشعاقبت غاشیه عشق تو بر دوش گرفت
لاف با لطف بناگوش تو چون سیم زده ستزر پی عذر چرا حلقه شد و گوش گرفت
دوش تا صبحدم از یاد تو بی خود بودمامشبم باز همان بی خودی دوش گرفت
خواهم از رشک قبا جامه جان چاک زدنکه چرا قد تو را تنگ در آغوش گرفت
عشقت از درد سر هوش و خرد بود به تنگدل من ترک خرد کرد و کم هوش گرفت
جامی از ظلم تو ای ماه سپاهی خواهددامن شاه عطاپاش خطاپوش گرفت