گنج

شمارهٔ ۲۱۹

دل که روزی چند با دیدار جانان خو گرفتعمرها جان کند تا با درد هجران خو گرفت
نیست میل بزم وصل از کلبه هجرم که چغذکم رود سوی عمارت چون به ویران خو گرفت
یاد مرهم بر دل من سخت می آید چو تیرتا ازان ابرو کمان با زخم پیکان خو گرفت
قامتم چوگان سرم گوی است در میدان عشقتا سوار شوخ من با گوی و چوگان خو گرفت
بی رخ لیلی مخوان مجنون حیران را به حیزانکه آن سرگشته با کوه و بیابان خو گرفت
غرقه در خون دلم از چشم نمناکم چه باکفکر باران کی کند آن کو به طوفان خو گرفت
همچو جامی درد سر بیند ز بالین حریرهر که را سر بر درت با سنگ دربان خو گرفت