گنج

شمارهٔ ۱۹۳

خوی تو بسی نازک و ما را ادبی نیستگر زانکه بگیرد دلت از ما عجبی نیست
نبود قدمی در رهت ای چشمه حیوانکافتاده چو من غرقه به خون تشنه لبی نیست
هر تار ز زلفت سبب جذبه عشق استسویت کشش خاطر ما بی سببی نیست
از نغمه غم بس مکن ای مرغ سحرخیزکامسال درین باغ نوای طربی نیست
سر بر در تو خواب غنیمت بود امشبکین دولت بیدار شبی هست و شبی نیست
پیداست چه خیزد ز طلبگاری عاشقگر از طرف دوست نهانی طلبی نیست
کردی لقب جامی بیدل سگ این کویدر مجمع یاران به ازینش لقبی نیست