شمارهٔ ۱۹۲
کس از خوبان وفا هرگز ندیده ستجز آیین جفا هرگز ندیده ست
کند نادیده آن بدخو چنانمکه پنداری مرا هرگز ندیده ست
دل زان چشم جادو شیوه ها دیدکز آهوی خطا هرگز ندیده ست
خراش دل چه گویم کان گل اندامز خار آزار پا هرگز ندیده ست
نیاید جز کسی را دجله در چشمکه آب چشم ما هرگز ندیده ست
جدا زان مه چه سان مانم که تن راکسی بی جان بقا هرگز ندیده ست
بلا باشد غم خوبان و جامیخلاصی زین بلا هرگز ندیده ست