شمارهٔ ۱۹۱
با خیال آن دو ابرو هر گهم خواب آمده ستخوابگاه من چو چشمت طاق محراب آمده ست
هر کجا حال شب و بی خوابی خود گفته امزان فسانه خلق را رحم و تو را خواب آمده ست
ره به توحید مسبب کی برد عقل از رختچون ز زلفت بسته زنجیر اسباب آمده ست
گر تو را جنس وفا باید به شهر عشق جویکان متاع اندر دیار حسن نایاب آمده ست
خانه ما را مخواه امشب چراغ عاریتکز در و دیوار این ویرانه مهتاب آمده ست
بس که رفته ست از دل گرمم به بالا تف خوناز نم آن سبزه وار چرخ سیراب آمده ست
هرگه افشرده ست جامی دلق تر دامان خویشجای آب از دامن او باده ناب آمده ست