گنج

شمارهٔ ۱۹۴

عید شد یک دل نمی بینم که اکنون شاد نیستجز دل خود کین زمان هم از غمت آزاد نیست
کی توانم بهر عیدی با تو گستاخی نمودچون مرا پیش تو یارای مبارکباد نیست
چون کنم قصد سخن نام تو آید بر زبانچون کنم جانا که جز نام تو هیچم یاد نیست
ای فلک اندوه شیرین بر دل خسرو منهکین بضاعت را خریداری به از فرهاد نیست
گر رسد صد زخم ازو بر جان دلا افغان مکنزانکه خوی نازکش را طاقت فریاد نیست
گرم می بینم به مهر خود دل آن مه ولیمهر خوبان را چو صبر عاشقان بنیاد نیست
بر سر راهش فتادم دی که داد من بدهگفت جامی خیز کاندر دین خوبان داد نیست