شمارهٔ ۱۴۹
روی خود را مگو شریک مه استدر نکویی که لاشریک له است
نارسیده به چارده سالترویت افزون ز ماه چارده است
ملک هستی تمام طی کردمتا به وصلت هنوز نیمه ره است
تا تو بستی نقاب تو بر توبر رخم خون بسته ته به ته است
کی پذیرد ز شمع و مشعله نورهر که را شب ز دود دل سیه است
جانب عاشقان نگه می دارحشمت پادشاه از سپه است
خانقه میکده ست جامی راباده کهنه پیر خانقه است