شمارهٔ ۱۴۸
آن کیست سواره که بلای دل و دین استصد خانه برانداخته در خانه زین است
ماهی ست درخشنده چو بر پشت سمند استسروی ست خرامنده چو بر روی زمین است
آشوب جهان است اگر اسپ سوار استآسایش جان است اگر بزم نشین است
در آتش و آبم ز دل و دیده چو دیدمکافروخته رخسار و عرق کرده جبین است
برتافت ز من رو گره افکند در ابرواینک سر و شمشیر اگر بر سر کین است
گر قصه خود عرضه رایش نتوان کردصد شکر خدا کو همه دان و همه بین است
گفتم که سخنرانی جامی ز لب توستاز پسته شکر ریخت که آری سخن این است