شمارهٔ ۱۴۷
کیست آن شوخ که مهمان تهیدستان استکه ز سر تا به قدم شعبده و دستان است
مجلس از رشک رخش داغ نه گلزار استخانه از سرو قدش طعنه زن بستان است
تا لبش چاشنیی در قدح باده فکندرفته بر چرخ برین عربده مستان است
عیش را داد بده کام دل از می بستانکه ز هر گوشه صدای بده و بستان است
نگسلم طفل وش از دایه لطفش هر چندکه سیه کرده ز بخت سیهم پستان است
خضر و سرچشمه او می طلبی خیز و بجویآن خط سبز و لب لعل که گر هست آن است
جامی از خاک خراسان چه کنی قصد حجازچون تو را کعبه مقصود به ترکستان است