شمارهٔ ۱۴
چو اشک خویشتن غلتم میان خاک و خون شبهاز رشک آنکه بینم جام می را لب بر آن لبها
شدی مشهور شهر آنسان که همچون سوره یوسفهمیخوانند طفلان قصه حسنت به مکتبها
به خواب ار بر درت یابند جا جانهای مشتاقانبه بیداری کجا آیند دیگر سوی قالبها
ز تو هرشب ز بس یارب رود بر آسمان افتدملایک را غلط در سبحه از غوغای یاربها
تنم را ز آتش دل هر دم افزاید تبی دیگرخدا را ای اجل رحمی که جانم سوخت زین تبها
شدم بدبخت ز اشک خود نشد آری مرا هرگزسعادتمندیی روزی ازین سیاره کوکبها
ز هفتاد و دو ملت کرد جامی رو به عشق توبلی عاشق ندارد مذهبی جز ترک مذهبها