گنج

شمارهٔ ۱۳

عمری ز رخت بودم با خاطر خوش جاناودعت و اودعت فی قلبی اشجانا
دام سر زلفت را گر خیال بود دانهصید تو شود دانم صد مرغ دل دانا
شد در قدح صهبا عکسی ز رخت پیداقد اشرقت الدنیا من کاس حمیانا
از میکده برگشتی بر مدرسه بگذشتیشد در گرو باده دراعه مولانا
گفتم که به هجر از دل شوق تو شود زایلفی الهجر مضی عمری والشوق کما کانا
صد کشته هجر احیا یابد به دمی هر جاکز گلشن وصل تو بویی رسد احیانا
آن سرو سهی قد را شد خاک قدم جامیما ارفعه قدرا ما اعظمه شانا