گنج

شمارهٔ ۱۵

ریزم ز مژه کوکب بی‌ماه‌رخت شب‌هاتاریک شبی دارم با این همه کوکب‌ها
چون از دل گرم من بگذشت خدنگ تواز بوسه پیکانش شد آبله‌ام لب‌ها
از بس که گرفتاران مردند به کوی توبادش همه جان باشد خاکش همه قالب‌ها
از تاب و تف هجران گفتم سخن وصلتبود این هَذَیان آری خاصیت آن تب‌ها
تا دست برآوردی زان غمزه به خونریزیبر چرخ رود هر دم از دست تو یارب‌ها
شد نسخ خط یاقوت اکنون همه رعنایانتعلیم خط از لعلت گیرند به مکتب‌ها
جامی که پی مذهب اطراف جهان گشتیبا مذهب عشق تو گشت از همه مذهب‌ها