شمارهٔ ۱۳۷
شاهد بستان که چشمش نرگس و رویش گل استسایه بر برگ گل او کرده شاخ سنبل است
مجمر فیروزه دان هر غنچه را کز گل در آنآتشی افروخته از بهر داغ بلبل است
کوه و صحرا بس که می خوردند از جام سحابلاله ها بر رویشان افتاده زان می گل گل است
بس که از سبزه زمینها سبز شد هر پشته راچوک کرده بختیی دان کز سقرلاطش جل است
طره شمشاد کش بسته گره دست صباآمده بر سر ز خوبان چمن چون کاکل است
تا کند بلبل به بزم گل مکرر قول خویشاز صراحی آن نه قلقل بلکه تکرار قل است
بر سماع شعر جامی بس که در وجدند و حالدر چمن افتاده از غوغای مرغان غلغل است